headline photo

صحنه تاریک غروب زندگی

سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹

آیا به عشق اعتقاد داری؟
به سرنوشت اعتقاد داری؟
عشق راستین فقط ممکن است یک بار در هزاران زندگی به وجود آید...
من هم عاشق شده ام... آنها او را از من گرفتند،
برای روحش دعا کردم... برای آرامش او نیایش کردم...

وقتی چشمانم را می بندم
صورتش را می بینم، به من آرامش می دهد
و خاطرات همانند چاقو می بُرند...

آیا عشقی وجود دارد؟

من به حقانیت تاریکی قسم خوردم. به آرامشی که در آن بود، پی بردم. توانستم با او ارتباط برقرار کنم. می دانستم که همه ی انسان ها از آن فرار می کنند، اما این را هم می دانستم که همه در وجودشان چنین چیزی را پنهان کرده اند. یادم می آید همیشه دوست داشتم در شب مطالعه کنم. شاید علتش چنین باشد که همه ی انسان ها شب را می خوابند و سکوتش باعث لذت من می شود، نمی دانم. موسیقی فقط در این لحظات آرام شب می تواند وارد روحم شود. این تنها راهی است که می توانم از این دنیایی که همنوعانم به کار هایی مشغول هستند که حتی ذره ای درباره ی آن فکر نکرده اند، کمی جدا شوم. از این دنیایی که همه منتظرند آخر ماه شود تا پولشان را بگیرند. دنیایی که مهم ترین مسئله ی روزشان نتیجه ی مسابقه ی فوتبال است. دنیایی که آروزی مردمش ماشین آخرین مدل و بزرگترین خانه است. از آنها می پرسی تا به حال به مرگت فکر کرده ای، جوابت می دهند: خدا نکند! چون همیشه عادت کرده اند از حقیقت فرار کنند. حقیقت را به سخره بگیرند و به کارهای "بیهوده" و مزخرف خوشان ادامه بدهند. من از این دنیا و مردمش فراری هستم... دنیا صحنه غروب است... شاید از بین کسانی که می شناسم تعداد کمی از آنها بویی از "تفکر" و "شعور" برده اند. و آن عده ی معدود اکثرا بر اثر تاثیری که دنیای اطرافشان بر آنها گذاشته است، گوشه گیر و منزوی شده اند. دنیایی پر از جنگ، پر از کثافت... من بیزار و خسته ام... از این دنیای تکراری، خاکستری و بی روح...

بی روح همانند چشمان خسته ات...

سیاهی...
دیوار های خاکستری رنگ پریده
منظره های تاریک آهنی
همه، در عمق وجود من است...


در مترو هستید. منتظرید تا به مقصد برسید. با اینکه میدانید گوش دادن به حرف های مردم کار ناپسندی است، نا خود آگاه حرف های مردی به گوشتان می رسد. زنش بیماری قلبی دارد، بیشترین پولی که توانسته جمع کند پانصد هزار تومان است، همان حال اشکش شروع به سرازیر شدن می کند... دیگری را میبینی که با تلفن همراهش با همتای کاری خود درباره ی قیمت اجناس بحث می کند و پس از چانه زدن بسیار باز هم به توافق نمی رسند. پسری که پس از خواندن پیام گوشی تلفنش لبخندی می زند و آرام چشمانش را روی هم می گذارد و سرش به دیوار تکیه می دهد و به دختری که به او جواب مثبت داده است فکر می کند. مردی را مشاهده می کنی که از سر ساختمان آمده و آثار خستگی همانند زخم هایی روی بدنش مشخص است، او در کودکی آرزوی خلبان شدن در ذهن می پروانده است و اکنون برای کاشتن لبخندی کوچک روی لبان زن و فرزندانش باید سختی بسیار تحمل کند... پیر مردی که برای فرزندانش زحمت کشیده و می خواهد برود تا فرزندانی که سالهای طولانی عمرش را فدای آنها کرده است ببیند اما حیف که از او فراری هستند، آنها دیگر نمی خواهند پدرشان را ببینند و ترجیح می دهند او را در خانه سالمندان چشم به راه بگذارند، چشمان پیرمرد از گریستن قرمز شده و ورم کرده است... دیگر نمی تواند تحمل کند... می گوید ای کاش همین لحظه تمام شود... .


http://iranianmetalportal.persiangig.com/image/Photography/Original/Tree_sun.JPG


یک دفعه یاد خودت می افتی...

می گویی این همه تلاش برای زندگی چه نتیجه ای می دهد؟ می گویی آیا چیزی وجود دارد که من را از بدبختی های قبلیم جدا کند و به لذتی واقعی برساند؟ اسلام چیست؟ atheism بدرد می خورد؟ آیا دین می تواند راهی برای کنترل روان و احساسات انسان ها در مواجهه با مشکلات سخت زندگی باشد؟ نکند این همه دین آمده است، همه اش گول است؟ اگر به این نتیجه رسیدیم که همه اش گول است آیا وقت برای پشیمانی داریم؟ آیا اگر دنیای دیگری وجود داشته باشد می توانیم جواب خدا را بدهیم؟ یا آنقدر متعصب هستیم که حتی فکر به آن دنیا هم از شأن ما کم می کند؟
یاد خاطرات وحشتناک گذشته ات می افتی... می گویی چنین اتفاقی شاید برای یک میلیارد نفر فقط یک بار پیش بیاید، پس چرا من؟ چرا من باید مورچه ای باشم که موجودی بزرگتر رویم پا بگذارد؟ آخه این همه انسان روی زمین است، چرا من؟ نکند همه بدبختند و خودشان هم نمی دانند؟

Descending from the silent sky
Death comes to take me away
And from the gateways you hear my cry...
... I love you ...

----------
پی نوشت: لیریک های استفاده شده:
3) Katatonia - Gateways of Bereavement
پیِ پی نوشت: سعی می کنم پست های بعدی بیشتر عقاید خودم را جلوه دهد.



5 نظر:

pegasus گفت...

کاملا با پستت موافقم.
خودمم اینجوریم عاشق تنهایی و تاریکی متنفر از آدمایی که دورو برمون دارن میپلکن .اما از طرفی میبینم که اگه اونی باشم که خودمم،طرد میشم،پس مجبور میشم قاطی اونا بشم و مثه خودشون رفتار کنم.
و... به نظر من دین یعنی راه روش واسه زندگی پس از اونجایی که آدما با هم متفاوتن روش زندگی هر کسیم با دیگری فرق میکنه.هر کسی هم خودش به اون روش میرسه

سعید گفت...

... یه بار یکی از دوستام گیر داد بیا بریم پارک. گفتم من از آدم بدم میاد. بریم یه جای خلوت. گفت خوش به حالت، انقدر اطرافت آدم زیاده که دیگه نمی خوای آدم ببینی ! بهش فکر کردم... شاید واقعا" انقدر آدم دورمه که منم آدم زده شدم! امیر ، آدم خوبه ، تنهایی هم خوبه ولی هر جفتش به اندازش.
میدونم تو ذهنت چی میگذره... ولی یه اصل رو هیچوقت فراموش نکن، درونت ، اعتقادات و تفکرت رو به راحتی در اختیار کسی قرار نده.

خاموش گفت...

من نگفتم انسان گریزم، فقط می گویم در انتخاب انسان های اطرافم بسیار فکر می کنم و اگر کسانی که من می پسندم نباشند ترجیح می دهم تنها باشم! یعنی به هیچ وجه دوست اجباری داشتن را به تنها بودن ترجیح نمی دهم.
برایم مهم نیست که در اختیار کسی قرار می گیرد یا خیر. اگر مطلبی می نویسم در درجه اول خواسته ام که "بگویم" نه "شنیده شوم". برای همین درونم (نه همه اش!)، اعتقاداتم و تفکراتم را در اختیار هر رهگذری قرار می دهم که شاید اگر اشکالی داشت به من بگوید و اصلاحم کند.
چیزی هم که گفتی "اصل" نیست و فقط نظر شخصی خودت است.
--
پی نوشت: متشکرم از راهنمایی هایت.

figurative girl گفت...

دورود
حرفهای پر معنی زدی اینها همه حرفای ذل منم هست
درکت میکنم و میدونم از این زمونه چی می کشی
راستش اگه بخوام راجع به کل حرفات نظر بدم نمیشه چون به دنیا حرف توی این چندتا جمله ای که خلاصه کردی نهفته شده
افکار قوی داری
خوشحالم که روی این کره خاکی یه همدرد چیدا کردم
تبریک دوست عزیز

ناشناس گفت...

سلام از نظرت ممنونم
آلبوم 2010 آلبوم قوی نبود و به دل من نشست.
بهتره اول آلبوم 2004 و 2005 رو گوش بدی.البوم 2005 هم آلبوم خیلی قویه.
این ترک ها رو پیشنهاد می کنم:
carpathia-sister najade-wolfmoon

ارسال یک نظر