headline photo

آتش

چهارشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۹

دوست دارم انتقدر بشینم و این آتش را نگاه کنم تا صبح شود و این آتش خاموش. رقص زیبای آتش چیزی است که دیشب ساعتها به تماشای آن نشستم. زمانی که تمام بدنم در آن سرما سرشار از حرارت این آتش شد، هدفون را گذاشتم در گوش هایم، uaral را انتخاب کردم. آنوقت می توانستم فکر کنم. خیلی فکر کردم... به آتش فکر کردم به اینکه چقدر برای انسان های قدیم جایگاه مهمی داشته است. این تکه های زرد و قرمز چه هستند که اینگونه در هوا پرواز می کنند؟ این معشوقی که پروانه ها را عاشق خود ساخته است، چه رازی درون خود جای داده است؟ آیا آنقدر خارق العاده است که آن را کنار عناصر بنیادین خاک، آب و هوا قرار داده اند؟ آری... بسیار زیباست! شاید تنها چیزی باشد که بتوانم ساعت ها به تماشای آن بنشینم.


http://iranianmetalportal.persiangig.com/image/Photography/Original/IMG_5048.JPG


به تنهایی ام فکر کردم... با اینکه اکنون چندین نفر کنارم نشسته اند، اما با این حال من از درون احساس تنهایی می کنم... چون همه ی آنها لبخند زده اند و به آرزو هایشان فکر می کنند اما من فقط به خودم و زخم های عمیقی که بر رویم گذاشته اند فکر می کنم. زخم هایی که هر روز مرا آزار می دهند و روز به روز بر اثر خونریزی روحم را ضعیف و ضعیف تر می کنند. به یاد جمله ی به یاد ماندنیِ  «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به‌ وسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید» افتادم.

به عشق فکر کردم. به شگفتیِ آن غبطه خوردم... به درستی قانون اضداد هراکلیتوس پی بردم، اگر بیمار نشویم نمی توانیم سلامتی را بفهمیم. در واقع اگر چیزی را از دست ندهیم نمی توانیم آن چیز را به درستی درک کنیم. شاید عشق نیز همینطور باشد. اگر معشوق به بدترین شکل ممکن از عاشق گرفته شود، آنوقت عاشق می فهمد که چقدر "عاشق" است...

12 نظر:

Hesam گفت...

خوبه كه هميشه مي نويسي.من هم هميشه به وبلاكت سر مي زنم.ادامه بده،نه براي مخاطبين بلكه براي خودت.موفق باشي.(؛
 

trane گفت...

سلام

چون بلاگفا چند روز قاطی کرده بود ، اول قسمت کامنتها و پست مطلب بعدشم آرشیو وبلاگهای گروهی
دلیل دقیقش رو تو سایت خبر بلاگفا نوشته
تازه امروز درست شد

Armin گفت...

سلام اقا من از این ار اس اس و اینجور چیزا سر در نمیارم هر وقت اپ کردم خبرش رو بهت میدم
الانم با Estatic Fear اپم

بابک گفت...

عشق خیلی شبیه آتیشه
دیده میشه ولی ماهیت نداره
اصلا موجودیت مادی نداره
فقط یه خاصیته که به محیط اطراف داده میشه
البته آتش 100% از عشق برای بشر مفیدتره...

Y.S.Khanloo گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
cloudy گفت...

گروه؟
اين زمستون نوشت ٍ خودمه

cloudy گفت...

باشه
تو دومين طرفدارمي
به زودي يه فن كلاب راه ميندازم D:

my funeral گفت...

are raftam
dar festivale uni rock

سعید گفت...

بابک چقدر قشنگ گفت.
وای امیر چقدر قشنگ نوشتی. من هم اگه یه جایی مثل کنار ساحل دریا باشم و یه آتیش بزرگ درست کرده باشم فقط به آتیش نگاه می کنم و به خودم فکر می کنم. به خودم که فکر می کنم عذاب می کشم. اون تنهایی که گفتی... از درون. از درون تنهایی رو حس می کنم. این پستت منو یاد آهنگ قلعه ی فرامرز اصلانی انداخت.

امید گفت...

خیلی زیبا بود...
آتش،عشق،تنهایی،زخم،درد.......

حرفای بابک هم واقعن زیبا بود...

pegasus گفت...

ghalebe shakhi darin dusesh daram
man ta alan faghat hamin y posto khundam ke bahash ziad hal nakardam.benazaram sabkesh ke kheili adaB ye adamo azar midad be un harfi ke mikhasT tush bezani ro mishod ba y zabun ravan tar kheili rahat tar gof
albate in faghat nazare mane omidvaram dekhalat talaghish nakonin

محسن گفت...

اُه ببخشيد
من بايد تو اين پست كامنت مي ذاشتم، اشتباهي تو پست بعدي گذاشتم!!!!

ارسال یک نظر