هیچ وقت یادم نمی رود که در سن راهنمایی که بودم اولین جمله ای که از دکتر شریعتی شنیدم و به او علاقه پیدا کردم چنین بود:
دنیا را بد ساختند
کسی را که دوست داری دوستت ندارد
کسی که تورا دوست دارد تو دوستش نداری
و در حالی که هر دو همدیگر رو دوست دارند
به رسم وآیین زندگانی به هم نمی رسند و این رنج است...
زندگی یعنی این!
آری دنیا اینگونه است... دنیا بی رحم است... اما ما انسان ها یه چیزی داریم که می تونیم با این مسئله کنار بیاییم، البته روش آن اینطور نیست که دنیا را عوض کنی. و آن عشق است... همان چیزی که می توانی سال ها توی قلب خودت احساسش کنی... همان چیزی که در تاریخ می توانی ببینی چقدر از آن نالیده اند و چقدر از حال و هوای آن لذت می برند... همانی که با آن تمام مشکلات و بدبختی هایشان را توانسته اند "فراموش" کنند و ساعت ها به معشوقشان فکر کنند، بدون اینکه لحظه ای خسته بشوند. نمی دانم عشق را خدا به من داده است یا شاید هم خودم طی زمان بدستش آورده ام. اما هر که این هدیه ی زندگی بخش را به من داده است، دستش را بوسه خواهم زد...
عشق چیزی نیست که کس دیگری بتواند درک کند مگر اینکه خود گرفتار آن شده باشد... آری! من هم عاشق شده بودم، البته شاید آن عشقی که بقیه از آن حرف می زنند نباشد اما فکر می کنم اگر چه عشق نبود اما هر چه بود نزدیک به عشق بود... عشقی بود که به وجود آمد و کشته شد، چیزی که با بی رحمیِ نه من نه او بلکه روزگار تمام شد... و من ماهها برای کشته شدن این عشق گریستم. حیف که دیگر تنها تسکینش یاد اوست... و اکنون تنها آرزوی من تنهایی مطلق است. دوست دارم در این اتاق تاریکی که برای خودم ساخته ام جان بدهم و به تنها موسیقی ای که می دانم از من سخن می گوید گوش فرا دهم، آنقدر در این اتاق تاریک بمانم تا بپوسم... شاید جسدم نصیب کرکسی شود و فایده ای داشته باشم...
نمی خواهم آهنگی بگذارم یا ترجمه کنم، فقط پیشنهاد می کنم ترک Lamentos از uaral رو دوباره گوش کنید

نمی خواهم آهنگی بگذارم یا ترجمه کنم، فقط پیشنهاد می کنم ترک Lamentos از uaral رو دوباره گوش کنید





6 نظر:
سلام...خاموش جان جواب اون کامنتت رو تو همون پست دادم...
خوشحال میشم که بخونی و اگه هنوز مشگلی با اون صحبت ها داری بهم بگی،میدونم که گفتی حوصله ی این بحث ها رو تو "اینترنت" نداری...ولی 1- اگه تو نت این بحث ها نباشه به نظرت چه جای دیگه ای میشه این بحث ها رو انجام داد؟؟
2- به هر حال رسیدن به دموکراسی و همون تکثرگرایی که آقای موسوی ازش صحبت کردن نیازمند همین بحث هاست...
اگه هم که علاقه ای به ادامه ی این بحث نداری فقط میخوام که جوابم رو بخونی تا حداقل اگه سوءتفاهمی بوده برطرف بشه
تا بعد...
سلام
از اینکه همیشه واقعیت رو می نویسی ممنونم
و اما عشق...
رودها در جاری شدن .وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند... کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند... وانسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق... پس بار خدایا بر من رحم کن بر من که می دانم ناتوانم رحم کن... باشد که خانه ای نداشته باشم... باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم... باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم... اما نباشد ، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد...
سلام...
لینکت رو پاک کردم خاموش جان...ما چون زیاد فیلter میشیم برای همین لینک هامون هم همیشه پاک میشن،و هر بار چندتا از لینکهای قبلی رو بازم لینک میکنیم...فکر کردم که قبلن بلاگ شما هم لینک بوده برای همین لینکت کردم...
---
اگه نا خواسته تو کامنت هام چیزی بوده که باعث سوءتفاهم و نارحتی شده همینجا معذرت میخوام...
در ضمن خوشحال میشم که بعدن راجع به دین و... بیشتر صحبت کنیم
موفق باشی...
تا بعد...
عشق در جلو چشمان ما می میرد تا در قلبهایمان هرگز نمیرد...
عشق قربانی فراق می شود تا با خنجر وصال کشته نشود...
تا زیبایی آن جاودانه بماند...
حس خوبی داری که اینجا مینویسی؟
قطعا بهتره..
و اما عشق تنها تسكين دهنده اين بي رحمي دنياي بي رحم است...
ارسال یک نظر