این پست مال خیلی وقت پیشه - حدوداً یک سال پیش - که می خاستم پستش کنم اما به دلایلی نتونستم و نخواستم.
"نمی دونم چرا انقدر بی معرفتم که هر موقع توی اوج ناراحتی و بی امیدی قرار می گیرم میام اینجا و می نویسم. ولی چیزیه که اتقاق می افته... شاید به خاطر همین اسمش شده تاریک ترین احساسات من...من خیلی مهربون بودم... من حاضر بودم هرچیزی که بدست آوردم رو دودستی تقدیمش کنم... اونم مهربون بود، همه چیز خوب بود، دمِ آخر همه چیز کامل خوب شد... اون همه ی زندگیِ منه، جای احساسات تاریکم رو اون پر کرده بود... ولی نخواست... شاید به فکر منه، ولی اون نمی دونه چقدر دوستش دارم... احساس می کنم همه ی مشکل خودِ من هستم! این منم که دنیای اطرافم رو اینطوری ساختم، این منم که طوری رفتار کردم که کسی که همه ی زندگی مو حاضرم براش بدم ازم جدا بشه... نه به خاطر بدرفتاری من... نه به خاطر دوری... نمی دونم، ولی می دونم مشکل از خودِ منه! من باعث شدم این همه عذاب بکشه، اون داشت نفس می کشید... داشت زندگیشو می کرد... اما من کشتمش... گذاشتم ازم دور بمونه...
"نمی دونم چرا انقدر بی معرفتم که هر موقع توی اوج ناراحتی و بی امیدی قرار می گیرم میام اینجا و می نویسم. ولی چیزیه که اتقاق می افته... شاید به خاطر همین اسمش شده تاریک ترین احساسات من...من خیلی مهربون بودم... من حاضر بودم هرچیزی که بدست آوردم رو دودستی تقدیمش کنم... اونم مهربون بود، همه چیز خوب بود، دمِ آخر همه چیز کامل خوب شد... اون همه ی زندگیِ منه، جای احساسات تاریکم رو اون پر کرده بود... ولی نخواست... شاید به فکر منه، ولی اون نمی دونه چقدر دوستش دارم... احساس می کنم همه ی مشکل خودِ من هستم! این منم که دنیای اطرافم رو اینطوری ساختم، این منم که طوری رفتار کردم که کسی که همه ی زندگی مو حاضرم براش بدم ازم جدا بشه... نه به خاطر بدرفتاری من... نه به خاطر دوری... نمی دونم، ولی می دونم مشکل از خودِ منه! من باعث شدم این همه عذاب بکشه، اون داشت نفس می کشید... داشت زندگیشو می کرد... اما من کشتمش... گذاشتم ازم دور بمونه...
آره، همش تقصیره منه...
دیگه مطمئنم هیچ کس هیچ سری به اینجا نمیزنه و این باعث میشه اینجا مثل یک دفترچه ی خاطرات بشه..."
این وبلاگ شروعی دوباره را تجربه خواهد کرد...





2 نظر:
باید بگم اشتباه کردی در مورد اینکه هیچکس هیچ سری به اینجا نمی زنه...
شروع دوباره با گردگیری درودیوار خوبه...
به طور اتفاقی دیدم ...
ارسال یک نظر