headline photo

زنگ فلسفه - جلسه ی اول

جمعه، دی ۲۴، ۱۳۸۹

فلسفه چیست؟
آیا شما با فلسفه آشنایی دارید؟!
همه خورد و خوراک احتایج دارند و محبت و مواظبت لازم دارند. ولی از اینها گذشته یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و اینجا چه می کنیم. سوال های بنیادین فلسفه را می توان از این گروه بندی ها دانست:

  • جهان چگونه بوجود آمد؟
  • آیا در پس آنچه روی می دهد اراده یا مقصودی نهاده است؟
  • آیا پس از مرگ حیات است؟
  • این مسائل را با چه ابزاری می توان پاسخ داد و هر یک از این ابزار ها چقدر قابل اعتماد هستند؟
  • آیا پس از مرگ حیات هست؟
و از همه مهمتر اینکه: چگونه باید زیست؟
احتمالا شاید این تصور در ذهنتان به وجود آید که هیچگاه به جواب این سوال ها نخواهیم رسید. من با افراد زیادی در خصوص همین سوالات صبحت کرده ام. افراد مختلف موضع گیری های مختلفی کرده اند. عده ای به من گفتند که جواب این سوالات وجود نخواهند داشت زیرا در اینصورت همه می شدند دانای کل و همه بلد بودند که چگونه زندگی کنند! من این را به حساب کم فهمی فلسفی می گذارم چون اگر شخصی وارد این حوزه شده باشد و با آن آشنا باشد. می تواند ببیند که فلسفه چقدر پاسخ های محکمی به سوالات بالا داده است. متاسفانده این رویکرد که اگر جوابی داشت پس باید همه آن را قبول می داشتند، ناشی از دید ضعیف و کوته فکری است به طوری که خواهیم دید زندگی برخی انسان ها شده است عادت و تقلید از دیگران!

اما مشکل کجاست؟
به نظر شما اینکه فلان تیم فوتبال از دیگری برده است مهم تر است یا درگیری با این سوالات فلسفی؟ آیا مردم جهان با مسائلی بیهوده درگیر نیستند؟ آیا آنها خود را با چیز هایی بیهوده مشغول نکرده اند؟ شاید اگر از یکی از نزدیکان خود بپرسید تا به حال فکر کرده ای که ما کجاییم و به کجا می رویم، ابتدا کمی تعجب کند، سپس با اصرار کردن شما به شما می گوید نکند دیوانه شده ای! خب معلومه دیگه ما اینجاییم!!!
مشکل از این است که ما به همه چیز این دنیا عادت کرده ایم و تا به حال به کارهایی که می کنیم از ابتدا فکر نکرده ایم و آنها را تحت عنوان «عادت» پذیرفته ایم. اما برای کسانی که دوست دارند نسبت به اطراف خود شناخت پیدا کنند و اینکه بدانند کجایند و از چه هستند و چگونه باید به بهترین نحو زندگی کنند، و این سوالات دغدغه ای همیشگی برای آنها بوده است، فلسفه بهترین تجویز می تواند باشد. البته هر کدام ما بعد ها شاید بزرگترین اقتصاد دان شویم و مسائل فراوان زمینی برایمان اهمیت پیدا کند، اما باز هم اگر خود را نشناسیم به نظر زندگیِ پوچ و بیهوده ای داریم...

مثال جالبی از کتاب «دنیای سوفی» را همیشه در ذهن دارم:
کودکی یک ساله و پدر و مادرش را در آشپزخانه تصور کنید. مادر مشغول شستن ظرف هاست و پدر و فرزندش مشغول خوردن صبحانه هستند. ناگهان پدر پس از خوردن مربا به پرواز در می آید! عکس العمل کودک جالب است. او شروع به خندیدن می کند و می گوید بابا - رفت - هوا! اما مادر به محض اینکه بر می گردد لیوان از دستش می افتند. جیغ می کشد، و به این طرف و آن طرف می رود، شاید هم برود سرغ تلفن تا به پلیس زنگ بزند!
چرا؟ چون مادر عادت کرده است! در واقع می خواهم بگویم تنها چیزی که لازم داریم تا فیلسوف خوبی بشویم قوه ی شگفتی است، همانند یک کودک! کودک احساس می کند به دنیای عجیب و غریبی آمده است. به همین دلیل بسیار کنجکاوانه اطراف خود را می کاود و هر چیزی را دوست دارد تجربه کند. اما در واقع مدتها قبل از اینکه بتواند فکر فلسفی بکند یا اینکه زبان باز کند، به جهان عادت می کند. در واقع بزرگتر ها به شگفتی جهان عادت کرده اند. فیلسوف هیچگاه به طور کامل به این جهان خو نمی گیرد، جهان از نظر او همواره نا معقول، گیج کننده و حتی سحر آمیز است.

واژه ی فلسفه (Philosophy = Phil + sophia) به معنای عشق به خِرَد است. کلا فلسفه به بحث راجع به مباحث کلی از جمله موضوعاتی مانند وجود، شناخت، انگیزه، زبان، دانایی، عقل و در بعضی موارد به دین می پردازد. فلسفه استوار به استدلال های منطقی می باشد. این وجه بسیار مهمی از فلسفه است به طوری که ویژگی های «انتقاد پذیری» و «جای نداشت تعصّب» در آن به سرعت به ذهن می رسد.


http://iranianmetal.persiangig.com/image/question_m.jpg


در پست های بعدی به احتمال زیاد به بررسی موشکفانانه ی مسائل مهم فلسفی خواهم پرداخت. در این میان نظرات دوستان کمک بسیار تشویق کننده ای خواهد بود.





10 نظر:

Armin گفت...

جالبه !
ما "عادت" کردیم به تحلیل مسائلی مثل وجود، شناخت، انگیزه، زبان، دانایی، عقل و در بعضی موارد به دین بگیم فلسفه ! واقعا جالبه !
خیلی مشتاق شدم که پستهای بعدیت رو دنبال کنم.
فقط تنها پیشنهادی که دارم اینه که در پستهای بعدیت کمتر به کسانی که در این رابطه فکر نمی کنند بپردازی.و بیشتر در رابطه با اصل موضوع صحبت کنی .(اینطوری به نتایج بهتری هم خواهی رسید)

خاموش گفت...

بله کاملا درسته! ولی هیچ دلیلی وجود ندارد بر اینکه عادتمان را کنار نگذاریم! تو از فردا می تونی پیشنهاد کنی به جای فلسفه بگیم "جینگیل پینگیل"!! (گر چه اسم زیاد مهم نیس)

نظر لطفته.

فکر کنم منظورتو گرفتم! (راستی، تو از کجا می دونی نتیجش بهتره؟ مگه تو نتیجه ای گرفتی؟)

Armin گفت...

وقتی بیشتر به حاشیه بپردازی نتیجش بهتره یا اصل موضوع؟
فکر کنم کلا منظورمو متوجه نشدی !

خاموش گفت...

بعضی موقع ها اصل موضوع نیاز به یک سری مقدمات داره که اگر گفته بشه خود موضوع درکش برای خواننده بهتره.
من فکر کردم منظورت اینه که هی نگم "آهای مردمی که دارید وقتتونو تلف می کنید! بیایید و بیاندیشید!"، به جای خود موضوع رو توضیح بدم. نه؟

Armin گفت...

تا به چی بگیم مقدمه ...
اره منظورم همون بود

trane گفت...

سلام
در مورد عادت باهات موافقم،یکی از معذلات بزرگ اجتماعی عادت کردن به "بدی هاست"، دنیا چند ساله به جایی رسیده که یه انسان رو می تونه به هر بدی ای عادت بده، یعنی تو از صب که چشمت رو باز می کنی تا شب که می خوای دوباره چشمت رو ببندی باید با حواس خیلی خیلی جمع مواضب گوش و چشم و فکرت باشی، وقتایی که تو اتوبوس می شینم خیلی موقع ها نگاهم به کف اتوبوس دوخته می شه،کافیه چند دقیقه از پنجره بیرون رو نگاه کنم تا انواع و اقسام بد آموزی ها رو ببینم، خیلی موقع ها فکر می کنم واقعا این نسل بعد از ما و بعدی های ما چی می خواد بشه، خیلی مسائل رو که نادیده بگیریم فقط همین رسانه های مختلف می تونن به تنهایی نسلای آینده رو نظر اخلاقی و روحی داغون کنن.
این موضوع دقیقا به "بد" عادت کردن به عنوان یه موضوع "جذاب" یا "مثبت" بر می گرده.
برای مثال همین تلویزیون(هم ماهواره هم تلوزیون خودمون)، این تلوزیون یه دنیا رو واقعا بدبخت و زلیل کرده، این وسط جهان سومی ها از همه بیشتر بدبخت شدن، شخصا خودم چند ماهه که پای تلویزیون به ندرت نشستم(مجموعا شاید کمتر از یه ساعت توی 4-5 ماه) و واقعا به درستی حرف خودم پی بردم، واقعا تصمیمام خیلی منطقی تر و شخصیت و اخلاقم حداقل برای خودم خیلی قابل قبول تر شده، تو به فرض همین سریال قهوه تلخ مهران مدیری رو ببین، 1 نکته اموزنده و مثبت تو این فیلم نیست، یه سری زن که همش در حال نقشه ریختن هستن،کسی که سم می خوره و به طرز مسخره ای می میره و باعث خنده مخاطب می شه، زندان رفتن خیلی عادی و با مزه نشون داده می شه و..... ، خب یه آدم 30-40 ساله که این فیلم رو ببینه شاید روش تاثیر نداشته باشه، ولی مخاطب این جور سریالا واقعا فقط آدمای مسنن؟ خب همه دیدیم و می دونیم که بچه ها و نوجوونا علاقه زیادی به این برنامه ها دارن، و دقیقا بعد از یه مدت خیلی هم کوتاه به خیلی از "بدی ها " عادت می کنن، نه فقط این سریال بلکه تمام سریال هایی که ساخته می شه چه داخلی و چه خارجی همه پر از مفاهیم زشت و توسعه بی فکری هستند.
به تمام دوستانم توصیه می کنم به غیر از فیلم های معنا دار و شاهکار هم از نظر مفهومی و هم از نظر ساخت به هیچ فیلم یا سریال دیگه ای نگاه نکنن.

حتی خیلی از پیام های بازرگانی هم وجود دارند که مضامین زشت و مزخرفی دارن، توی همین تلویزیون خودمون یک بار دیدم که برای تبلیغ پوشک یه بچه نوزاد به یه نوزاد دیگه نگاه می کرد و میدید اون از اون پوشک تبلیغ شده داره ولی خودش نداره گریه می کرد و اون یکی هم می خندید و اون نوزاد که اون پوشک رو داشت برتر نشون داده می شد، شاید خیلی ها این تبلیغ رو ببینن بخندن، ولی مطمئنم خیلیاشون ندیدن بچه هایی رو که با عقده و بدبختی بزرگ می شن و به خاطر برطرف کردن عقده هاشون دست به هر کاری می زنن.

خب واقعا چند نفر هستن که به این چیزا اهمیت می دن؟ به هرکی می گی می خنده و می گه ول کن بابا، حالا یه تبلیغه دیگه.

بله اگر فقط همون یک تبلیغ بود شاید عیبی نداشت، ولی فقط همون یه تبلیغه ؟ همون یه فیلمه ؟ همون یه سریاله ؟ همون یه آهنگه ؟ همون یه سایته ؟ و ....

انسان امروزی توی گردابی از افکار چرت و پرت و مزخرف و سطحی احاطه شده، توی جهان سوم خیلی بیشتر، چون سطح دانش و آگاهی و فرهنگ به شدت پایین تره، توی جایی مثل ژاپن خیلی از مادرا نمی ذارن بچه هاشون طرف تلویزیون برن مگر فیلما یا انیمیشنایی که براشون مناسب باشه. حداقل این فرهنگ توی قشر متوسط و مرفحشون جا افتادس، ولی به فرض ایران چی ؟ خب هممون هم دیدیم هم تجربه کردیم، بچه 12 ساله بره سر میدون هر فیلمی بخواد بهش می دن، بره هر گیمی بخره مامانش می ذاره بازی کنه، تو 13 سالگی و یا کمتر می شینه فیلم اره می بینه، خب این بچه اینارو یاد نمی گیره ؟ رو رفتارش تاثیر نمی ذاره ؟

نمی دونم قبول دارید که به فرض تلویزیون به عنوان یک مسئله کاملا شناخته شده و معمولی و عادت شده، عادت به یک چیز بد و شدیدا خطرناکه ؟

(ادامه در کامنت بعد)

trane گفت...

(ادامه کامنت بالا)

همین چند هفته پیش بود که سرکلاس آشنایی با هنرهای مدرن استادمون همین مسئله رو مطرح کرد که به شدت موضوع فکری من شده بود، می گفتش که یکی از فامیلاشون که بچه حدود 10 ساله ای بود داشته گیم بازی می کرده که 2تا گروه بودن که هم رو می کشتن،توی بازی بچه می زنه یار خودش که توی جریان بازی دوستش بوده رو می کشه، استادمون که ازش می پرسه چرا دوستت رو کشتی می گه تفنگش رو می خواستم، خب حالا بچه ای که عقلش به این که به این گیم با دید دیگه ای نگاه کنه نمی رسه، چه چیزایی از این بازی یاد می گیره ؟
حتما همه رفاقتای الان بچه های کوچیک رو دیدن، رفاقتشون مثل دشمنی می مونه، بچه ای که یه گیم خشن رو بازی می کنه فقط کافیه از قیافه شخصیت بازی خوشش بیاد، بعدش سعی می کنه که هم قیافه و هم رفتار خودش رو مثل اون شخصیت کنه، پس می بینیم که بی دلیل نیست که هر سال آمار خشونت توی تمام جهان داره چند برابر می شه.

می بینیم الان یکی از اولویت ها توی بحث معذل هم تو اجتماع و هم تو دنیا همیت "عادت کردن به بدی هاست".

توی زندگی روزمره هممون خیلی مواقع از زندگی خسته می شیم، دلیل این هم عادت کردن به یه سری شگفتیهاس که خودت بهش اشاره کردی.

یا مثلا چرا خیلی از ازدواجها به چند سال نمی کشن و تموم می شن، خب جوونایی که همیشه آهنگهایی شنیدن که توش به طرز خیلی شادی داره حرف از جدایی و خیانت و این عناوین می زنه و همیشه فیلم هایی دیدن که توش خیلی راحت دختر و پسر متاهل هر کاری می کنن و با یه نگاه با هم دعواشون می شه خب نتیجه چی می شه ؟

نتیجه این می شه که داریم اطرافمون هر روز می بینیم.

سعی کنیم که سر هر موضوع به ظاهر ساده ای فکر کنیم و هرکی هرچی گفت رو نپذیریم،هرچی رو دیدیم تاید نکنیم، دیگه خیلی باید مواظب بود، مواظب اینکه الان دارین به کجا نگاه می کنین،دارین به چی گوش می کنین و دارین به چی فکر می کنین، خودتون باید هر لحظه خودتون رو کنترل کنین، یکی از دلایلی که الان بیشتر مردم هم از نظر رفتاری و هم از نظر ارزشی و هم از نظر ظاهری شکل هم هستن اینه که فکرشون مثل همه، چون عادت کردن به فکر نکردن و هضم کردن هر چیزی که به دستشون رسید.

خاموش عزیز واقعا بحث زیبا و بسیار قابل ارزش و قابل تفکری رو باز کردی، حرفی که من چندین ماهه دارم هرجا می رسم مطرح می کنم.

در مورد فلسفه هم تجربه شخصی خودم و تجربه شخصی دیگران بهم ثابت کرده که فلسفه علم پایست و دونستنش به همه واجبه، ولی چه نوع فلسفه ای ؟

فلسفه ای که از خوندن کتابها و مشاجره با روشنفکرا به دست میاد یا فلسفه ای که بر اساس تاریخ زندگی خودت به دست "میاری" ؟

من نوع دوم فلسفه رو برای همیشه انتخاب کردم، فلسفه ای که با خوندن کتابای فلسفی شکل می گیره رو تا یه حد خیلی کم و چاشنی می تونم برای خودم قبول کنم، چون دیدم که آخر غرق شدن تو فلسفه ی دیگران ; حاصلی جز رسیدن به نقطه اول نداره.

مرسی بابت پستت
Ave

خاموش گفت...

سلام و درود بر trane،
اولاً خیلی ممنون از اینکه وقت گرانبها رو برای نوشته ات گذاشتی.

مسئله ی خیلی جالبی رو مطرح کردی که واقعا جای فکر و بررسی دارد. بله، عادت کردن به «چیز هایی که نهایتا به ضرر انسان ها تمام خواهد شد» یک معضل بزرگ در جامعه ماست (و جوامع دیگر). همه ی حرفهایت درست است. در مورد رسانه که گفتی بسیار مسئله ی مهمی برای سوار شدن روی افکار عمومی و مردم شده است، یعنی بر اساس عادت همیشگیِ «اخبار درست است» و «مگر می شود دروغ بگویند» همه ی مردم از رسانه های در دسترسشان بسیار تاثیر می گیرند.

اما باز هم مثل همیشه می گویم که ما داریم به صورت یک بعدی به مسئله نگاه می کنیم. واضح است که تلویزیون به نوعی فرهنگ «بشنو و حرفی نزن!» رو در انسان ها القاء می کند و مردم عادی که متاسفانه عادت نکرده اند ورودی ها و شنیده های خود را تحلیل نکنند هیچ وقت سعی در تغییر رفتار خود ندارند. یعنی دقیقا همین حرفی که تو میزنی که می گویی از اینکه تلویزیون نگاه نمی کنی فکر می کنی خیلی به نفعت بوده و فکرت را خراب نکرده است. من خودم هم بسیار کم تلویزیون نگاه می کنم، علت اینکه اعصابم خورد می شود این است که تلویزیون برای مخاطب عام است و خیلی ساده و ظاهری حرف می زند تا عمومیت مردم را به خودش جذب کند.

اما تلویزیون مثل یک تریبون است. (البته در صورتی که آزاد باشد) و همچنین آموزنده. من می توانم از تلویزیون نگاه کردن آشپزی یاد بگیرم، می توانم فیلمی را ببینم که به من نحوه زندگی بهتر را در یک قالب زیبا به من نشان دهد، می توانم مستندهای زیبایی رو ببینم که از تلفیق موسیقی و حیات وحش به شگفتی ِ زمین بیشتر پی ببرم. می توان بازی های آموزنده ی کامپیوتری ساخت که علاوه بر اینکه هیچ خشونتی در آن دیده نمی شود بسیار هیجان انگیز است و می تواند به فرزند بسیاری از تکنیک های پازل و ... را یاد بدهد. مثلا در همین مستند، چون نمی دانند شگفتی طبیعت همان چیزی است که خود آن است، نه خیلی بزرگ و کوچک بودن، سعی می کنند به شدت بزرگنمایی کنند. من هیچ وقت یادم نمی رود در حال دیدن یک مستند ستاره شناسی می گفت جرم فلان ستاره میلیون ها برابر چگالی زمین است!!!!!

اما حیف که این نکته هایی که به درد زندگی بخورد و برای بعضی ها آموزنده باشد خیلی کم است و مخاطب زیادی ندارد.

من سریال قهوه ی تلخ رو آنچنان دنبال نمی کنم اما آنطور که به نظر می رسد این است که کارگردان خواسته اوضاع هرج و مرج در دربار را همراه با طنز با اوضاع حکومتی ایران مقایسه کند. چون این سریال را به طور پیوسته دنبال نمی کنم نمی توانم نظر دیگری بدم.

پیام های بازرگانی از «هر» روشی استفاده می کنند تا مخاطب را به خودشان جذب کنند. چون اینجا بحث عوض کردن مردم در میان نیست و چیزی که مهم است پولی است که از آن بدست می آورند، حال فرهنگ و رفتار مردم می خواهد ضربه ببیند، ببیند! این در جاهای دیگر دنیا هم وجود دارد، مثلا من هیچ وقت نتوانستم بفهمم که ارتباط زن لخت با عطر خوشبو یا شکلات چیست!

در واقع اتفاقی که توی کشور های جهان سوم افتاده است این است که پدر و مادر فاصله شان با فرزند خود از نظر فکری بسیار زیاد شده است. مثلا خیلی از پدر و مادر ها قبلا نمی دانستند کامپیوتر چیست و چه کار می تواند بکند. اگر قبلا فرزندی خواسته ای داشته معمولاً برایش تهیه می کردند و مشکلی پیش نمی آمده. اما امروز نسل جدید با کامپیوتر آشناست و بزرگتر نمی داند که برای فرزندش چه می خرد، نمی داند درون اون بازی چه چیز هایی دارد و اصلا چگونه کار می کند؟ آیا این برای فرزندش تفریح می شود؟ یا اینکه او را قاتل بار خواهد آورد؟

بله قبول دارم که تلویزیون در کل بسیار مضر و خطرناکه. اما راه جلوگیری از آن هم زیاد دور از عمل نیست. در اینکه نباید بگذاریم فرزندانمان تلویزیون نگاه کنند و آن ها را با چیز های جالب تری سرگرم کنیم شکی نیست. اما در مورد فرد بالغی که قدرت تفکر و تحلیل دارد می توان کار هایی کرد. او اگر بتواند فکر کند و عادت ها وسنت های قدیمی اش را به کنار بگذارد، یک بار بیاید بیاندیشد ببیند به چه درد این جامعه می خورد، بیاید مسائل را بدون تعصّب قبلی بررسی کند، بیاید و در هر چه می بیند و می شنود «شک» کند... خود به خود راه خود را پیدا خواهد کرد. یعنی ما لازم نیست به افراد بگوییم: آهای مردم تلویزیون برایتان ضرر دارد! باید مردممان را منطقی و روی اصول پرورش دهیم. این خود باعث می شود که راه خودشان را پیدا کنند حال می خواد با تلویزیون دیدن ارضا شود یا هر چیز دیگر. سقراط حرف بسیار زیبایی می زند: «هر کس که بداند درست چیست، دست به نادرست نخواهد زد...»

(ادامه در کامنت بعد)

خاموش گفت...

(ادامه ی کامنت قبل)

البته من خودم می دانم که منظور تو از «تلویزیون» خود صرفا رسانه نبوده است. بلکه انتقادی به محتویات آن بوده است و گرنه تلویزیون یک تریبون است مانند هزاران تریبون دیگر! مثل صحبت کردن در تریبون یک تالار، مثل رفتن به یک تئاتر، مثل رفتن به اینترنت و خواندن مطالب آن حتی مثل خواندن یک کتاب. که می توان از هر دو جهت آموزنده و «بد» آموزنده از آن استفاده کرد. اما مسئله اینجاست که اگر تلویزیون را بتوان به سخنرانی تشبیه کرد به «گفتگو» هرگز نمی توان! چون در گفتگو نظرات به نقد کشیده خواهد شد و افراد یکدیگر را تحلیل خواهند کرد.

در مورد ازدواج که مسئله ی بسیار پیچیده ای است، حتما بحث خواهیم کرد.

چقدر زیبا حرف دل من را زدی:
«سعی کنیم که سر هر موضوع به ظاهر ساده ای فکر کنیم و هرکی هرچی گفت رو نپذیریم، هرچی رو دیدیم تاید نکنیم، دیگه خیلی باید مواظب بود، مواظب اینکه الان دارین به کجا نگاه می کنین، دارین به چی گوش می کنین و دارین به چی فکر می کنین، خودتون باید هر لحظه خودتون رو کنترل کنین، یکی از دلایلی که الان بیشتر مردم هم از نظر رفتاری و هم از نظر ارزشی و هم از نظر ظاهری شکل هم هستن اینه که فکرشون مثل همه، چون عادت کردن به فکر نکردن و هضم کردن هر چیزی که به دستشون رسید.»

اما در مورد حرفی که راجع به فلسفه زدی...
تو فلسفه رو برای خودت به دو قسمت تقسیم کرده ای:
1- فلسفه ای که از خوندن کتابها و مشاجره با روشنفکرا به دست میاد.
2- فلسفه ای که بر اساس تاریخ زندگی خودت به دست «میاری».

نمی دانم اینطور است یا نه فکر می کنم فلسفه را با «تجربه» اشتباه گرفته ای. البته بعداً خیلی بیشتر راجع به آن بحث خواهیم کرد، اما فلسفه چیزی نیست که برای یک نفر باشد. در حالی که تجربه می تواند شخصی یا عمومی باشد و نتیجه ی «حس» است. فلسفه دنبال گزاره ای عام است که با قابلیت ارتجاعی خودش برای همه قابل استفاده باشد. نمی دانم منظورت از اینکه آخر غرق شدن در فلسفه ی دیگران بازگشت به اول است چیست؟ مگر تو نتیجه ای گرفته ای؟ در فلسفه ی چه کسی غرق شده ای؟

این رو هم به یاد داشته باش که ما با خواندن کتاب روشنفکران گذشته هیچ گاه دوست نداریم افکار آنان را یاد بگیریم. نمی خواهیم بدانیم به چه فکر می کردند و ایدئولوژی آن ها چه بوده است، بلکه می خواهیم راه و روش فکر کردن را از آنان بیاموزیم و یاد بگیریم که چگونه مسائل را تحلیل کنیم.

باز هم ممنون

Black گفت...

به یه قسمت هایی از نوشتت که رسیدم ، یاد کتاب دنیای سوفی افتادم ، چون خیلی متاثر از اون بود.
که البته خودتم آخرش یه قسمتی ازش رو نوشتی .
به نظر منم سر مردم با یه چیزایی مشغول شده که نباید بشه ...
نمی گم فوتبال و زندگی رو بزارن کنار و خودشونو تو یه اتاق حبس کنن و فقط به این موضوع فکر کنن که از کجا اومدن و به کجا میرن ... اما این راهی که عموما در پیش گرفتن واقعا اشتباهه
ممنون نوشته ی خوبی بود ، منتظر موشکافی های بیشتر هستم ;)

ارسال یک نظر