headline photo

ناله های تاریک من...

پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۹

چقدر از این دنیا بنالم؟! چرا هیچ کس نمی فهمد که برای چه زندگی می کند؟! چرا همه دارن خودشون رو گول میزنن؟ چرا به شادی های پوچ و زود گذر دل بسته اند؟! آری، دنیا پر از تاریکی است... هر چقدر هم که بخواهی گوشه از آن را سفید کنی باز هم سیاهی کل آن را فرا می گیرد. دنیا پر است از کسانی که به خاطر پول و مقام چه کار ها که نمی کنند... چه آدم ها که نمی کشند... چه تن ها که نمی فروشند... تف توی این دنیایی که به هیچ چیز رحم نمی کند و لحظه به لحظه سیاه و سیاه تر می شود...
جایی خوندم:
داشتم تو خیابان قدم میزدم، ناگهان چشمم به دخترکی پر آرایش افتاد که منتظر ماشین بود تا او را به کوچه های تاریک ببرند. توی چشمای تاریک و غم آلودش نگاه کردم. انگار داشت از درون جیغ می کشید و اشک می ریخت. ولی صورتی که با هزاران رنگ نقاشی شده بود تا برای آن نامردان زیبا جلوه کند، خشک و منجمد بود... به من زل زد... نگاه ما بسیار طولانی شد... شاید دقیقه ها طول کشید، نفس هر دو بند آمده بود... من در این سوی خیابان و او در سوی دیگر! نگاه ما با بوق یک اتومبیل قطع شد و او تصمیم به سوار شدن گرفت. آن نامردان بی غیرت که زندگی این دخترک را در ازای چیزی بی ارزش نابود می کنند در حال فریاد شادی بودند...  در لحظه ی آخر دوباره به من لحظه ای خیره شد و سپس سوار شد. از ماشین صدای بلندی بلند شد و دود همه جا را فرا گرفت... من شروع به اشک ریختن کردم... زانو زدم و از خدا برای هزارمین بار پرسیدم چرا... ناله های آتشین سر دادم، ضجّه های خونین کشیدم، ولی او جواب من را نمی دهد...
با اندکی تخلص - خاموش
آیا این شبه ای که همچون زندگی می نماید نمی خواهد از اطراف من برود؟ چرا همه خاموش اند؟ آیا خودکشی راه مداراست یا اینکه به مبارزه با این زندگی بپردازیم؟ شادی و هیجان های زود گذر و دل خوش کنک های لحظه ای را دوست ندارم، می خواهم روحم تا ابد آرامش داشته باشد... موسیقی دوم بسیار به احساسات من نزدیک است به طوری که توانسته ام حقیقت را در آن پیدا کنم، آرامشی که در آن وجود دارد تمام طول آهنگ و شاید مدتها پس از آن مرا تحت تاثیر خودش قرار می دهد. نمی دانم ترجمه کردن این آثار به آنها ضربه خواهد زد یا خیر ولی تمام سعی خود را در نگاه داشتن تقدس آن می کنم...
برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید



اگر در پیدا کردن آن مشکل دارید ایمیل بزنید تا برایتان بفرستم، در ضمن از ش.Metal Heat به خاطر معرفی گروه تشکر می کنم

Draconian - Death,Come Near Me

من در روز می خوابم و در شب گریه می کنم
آه مرگ، نزد من بیا!
همتای من باش، بمان در کنار من
رودهای من یخ زده اند، و اشتباه انتخاب شده اند
سایه های اطراف من قلبم را بیمار کرده است

آه مرگ، نزد من بیا!
و در کنارم بمان. گریه ی خاموش من را بشنو!
من در دلتنگی و ناراحتی محاصره شده ام، به صلیب کشیده شده ام
درد اطرافم دنیای من را منجمد و بدون حرکت کرده
دنیای سرد من...

من در زندگی شکست خورده ام
سالها ناله و شیون کردم
بی حرکت زمان را پشت سر گذاشته ام...
حالتی از اندوه که مرا از خود بی خود می کرد همان چیزی بود که پیدا کردم...
اندوهی که مرا به خلسه می برد همه چیز است!

پشت سایه ی زندگی، آرزوهای گمشده، مرا غمگین تر می کند
شب را به آرزوی پیدا کردن عشق جستجو می کنم...
تا در سکوتِ ابدیتِ کوتاهِ زندگی
اشک ها جای خالی گمشده ی قلب من را پر می کنند...

مرا در آغوش بگیر، ای راحتی لذت بخش!
به من دنیایی از آرامش بسیار و شگفت انگیز بده!
فریاد بی امیدانه ی درون قلب من را آرام کن!

آه مرگ، نزد من بیا،
مرا از این دنیای پوچ وسرد نجات ده!
آه زندگی، تو مرا کشته ای،
پس مرا از این دیگ بدبختی و بیچارگی رها کن!

من در زندگی می گریم، در دور ها پرواز می کنم
سرنوشت این بوده که در حصار این دیوار ها فروبریزم
حالت خلسه ی من...
خلسه ی اندوه همه چیز است!
آه، اشکی برای بی گناه نبودن بریز،
برای ارواح رها شده ای که درد درون ما از آنهاست...
برای قلبی که تسلیم درد شده است، گریه کن،
برای آن تنهایی و سکوتی که جا مانده است!

درد و افسوس های دنیا را ببین،
و در رویای خود مکانی بسیار دور از این کابوس در نظر بگیر.
در ژرفای شب، به ما عشق و اتحاد بده
آه مرگ، نزد ما بیا، و به ما زندگی ببخش!

در این دنیای پر از درد مرگ برای من بهتر است!
به من یا عشق ببخش، یا ... مرگ را

آه مرگ، نزد من بیا!
من تو را فراخوانده ام...

http://iranianmetalportal.persiangig.com/image/Death.jpg

14 نظر:

trane گفت...

از اول زندگیم تا حالا مثل خیلی از آدمای دیگه اتفاقای خیلی بدی تو زندگیم افتاده
ولی واقعا یه اتفاق افتاد که چه از نظر تاثیری که روی من تا ابد گذاشت و چه از نظر ضربه روحی برام با هیچ اتفاق دیگه ای قابل مقایسه نبود.

داستان چیزی نزدیک به پاراگراف 2 این پستت بود ، ولی خب خیلی بدتر از اینا ، من تونستم اون دختر رو نجات بدم ولی خودم خیلی ضربه خوردم ، زیاد از اون اتفاق نمی گذره و به خاطر فشار عصبی ای که بهم اومد هنوز احساس می کنم که نصفی از عقلم رو از دست دادم، تجربه ای که من بدست آوردم این بود که تا آخر عمرم خودم رو داخل این مسائل نکنم ، درسته بعد از اینکه اون دختر رو نجات دادم ( بدون هیچ قصدی ) احساس فرشته بودن می کردم، ولی حتی اون احساس هم به عواقبی که الان دارم می کشم نمی ارزه.

نمی دونم چی بگم، قبل از اون اتفاق از مردم بدم میومد، بعد از اون اتفاق هر وقت می رم تو جمعیت یا یه جای شلوغ احساس جنون می کنم ، می خوام از تک تک این مردم جواب پس بگیرم.
مطمئنا اگر کس دیگه هم جای من بود تا این حد حس تنفر درش زنده می شد. ولی مطمئن باش که تو یه جامعه متعفنی زندگی می کنیم که "هوس" همه چیز این مردم بی هویت عوضی رو گرفته. دیگه این شهر بوی تعفن و کثافت می ده. تقصیر کار این دخترا نیستن ، من قول می دم ، اونا خودشون تا سر حد مرگ احساس گناه می کنن ، تقصیر کار این پسرای عوضی هستن. می دونی واقعا وقتی یادم میفته که منم پسرم حالم از خودم بهم می خوره ، مثل الان.

درضمن با ژاک داوید هم حال می کنم، مثل اینکه تو هم اهل هنر و نقاشی هستی ، درسته ؟
من چند وقته که بدجوری رفتم تو کارای گویا. واقعا بدون پرده آدم رو مقابل هر احساسی مخصوصا خشن قرار می ده.

مرسی
پستت قشنگ بود

Ave

some one گفت...

واقعا غم انگیز بود...
این نوشته رو کجا خوندی؟

کدخدا گفت...

من از نوشته غم انگیز خوشم نمیاد، اما از نوشته قوی لذت میبرم. و این یک نوشته قوی بود

ناشناس گفت...

چه دلیلی داره که اتفاقی مثل این بیفته؟ خدا به آدم عقل داده و اختیار! کاری که کسایی مثل اون دختر می کنن هیچ تو جیه قابل قبولی نداره چون از روی بی فکریه!
فقط آدمای ضعیف و کوتاه فکر که با وجود عقل خدادادیشون هم نمی دونن راه درست زندگی چیه اینجوری پا تو مسیر تاریکی می ذارن وهر کسی هم خودش مسئول کارای خودشه! کنار راه تاریکی که آدم جلوش می بینه هزار راه نرفته وجود داره... راه های درست و دوشن!

خاموش گفت...

منظورتان را از سوالِ "چه دلیلی داره که اتفاقی مثل این بیفته؟" نمی دانم! ولی چیزیه که داره اتفاق می افته و شاید هم روز به روز بیشتر میشه... هممون می دونیم که هر کسی مسئول کار خودشه، ولی آیا هر کسی توی هر شرایطی هم که قرار گرفت همینطوره؟ من خودم رو انقدر احمق نمی دونم که به جای اینکه دنبال راه حل برای چنین حقایقی در جامعه بگردم بگویم هر کسی مسئول اعمال خودشه و سریع از کنارش بگذرم.
شاید افرادی مثل شما مسئولیت را در دست گرفته اند که روز به روز میل به ارضای هوس به هر روش غیر عقلی بیشتر و بیشتر می شود

ناشناس گفت...

شرایط؟ کدوم شرایط؟ می شه بگید چه شرایطی باعث می شه آدم خودشو بندازه تو چاه؟ مثلا توی همین نوشته ی شما مگه کسی به زور اون دخترو وادار به اون کار کرد؟ هیچ جبری در کار نبوده که باعث بشه اون نا خواسته این کارو کنه پس خواست خودش بوده و باید منتظر عواقب کارش هم باشه! نمیشه توقع داشت هر کاری تو دنیا بازتاب خوبی داشته باشه. بالاخره باید یه فرقی بین کسی که صورتشو با سیلی سرخ نگه می داره و در هر شرایطی انحرافو انتخاب نمی کنه با کسی که می خواد به هر قیمتی شرایط دلخواهشو بدست بیاره باشه دیگه
این دنیا بهشت نیست و همیشه گرگهایی تو جامعه هستن. ولی آیا کسی که خودش با پای خودش می ره طرفشون خودش مقصر نیست؟ مثلا نمی دونسته عاقبت کارش چیه؟ یعنی تو جامعه ی امروز یه آدم عاقل و بالغ نمی دونه نتیجه ی این کار چیه؟
شما نگران چی هستید؟ خودتونو تو چه جایگاهی دیدید که فکر می کنید باید بتونید این دنیا رو بهشت کنید و همه ی انسانها رو فرشته؟ هر کسی در قبال جامعه و مردمش یه مسئولیتی داره اما در حد خودش! خدا خودش گفته که به اندازه ی سر سوزنی به کسی ظلم نمی شه و به موقش همه ی پرده ها کنار میره... و خدا سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود سرنوشت خود را تغییر دهند... طبیعیه که وقتی به جای اینکه از راه هایی که خدا نشون داده از کتاب و دینش به دنبال حقایق برید سبک موسیقی یه بیگانه ی غربی رو انتخاب می کنید تو یه جاده ی تاریک و مبهم سرگردون بشید . یکم چشمتونو باز کنید!

ناشناس گفت...

من نمی خوام به شما توهینی کنم یا ادعا کنم که بیشتر از شما می دونم. مسلما شما آدم روشنفکری هستید و این خیلی خوبه که نسبت به دنیای اطرافتون بی تفاوت نیستید. اما من می گم راهتونو درست انتخاب کنید. منم دنبال راه حل هستم شما هم هستید! اما آیا شما راه حل رو تو این دیدید که بیاید بگید همه چیز پوچ و بی معنیه؟ راه حل رو تو خاموش بودنو ناله کردن و گله و شکایت دیدید؟ با ترویج پوچ گرایی انسان و زندگی و اینکه هی بگید دنیا سیاهه و زندگی یه شبه بی رحمه می خواید کمک کنید؟ با حرف زدن از خود کشی و... فکر نمی کنید همین چیزاست که باعث میشه اتفاقاتی مثل اون نوشته بیفته یا حتی بدتر؟ من اگه می گم هر کسی مسئول کارای خودشه و اگه اون حرفا رو می گم برای اینه که نمی خوام انسانها فکر کنن که پوچ و بی ارزشن و زندگیشون معنایی نداره! نمی خوام فکر کنن اونا در قبال کاراشون مسئول نیستن و می تونن پیش خدا همه چیزو بندازن گردن شیطان! مراقب باشید به طرف اندیشه های شیطان پرستی کشیده نشید...
"ما تنها برای خودمان وجود نداریم... ما مرکز جهان نیستیم و دنیا حول ما نمی گردد! تنها زمانی قادر خواهیم بود خودمان را به درستی دوست بداریم و دیگران را نیز که سرشار از این حقیقت شویم و آن این است که بیش از هر چیزی طالب زندگی کردن باشیم... پذیرفتن زندگی چونان هدیه ای بزرگ و خیری عظیم نه به دلیل آنچه به ما می دهد بلکه بدان سبب که ما را قادر می سازد چیزی به دیگران ببخشیم..."
(تاماس موتون)

خاموش گفت...

من از حقایق حرف می زنم. شاید شما هم تعدادی از دوستان دوره ی دبستانتان خودکشی کرده بودند از خود کشی حرف می زدید، تعدادی از نزدیکانم هم در فکر خودکشی هستند و نمی دانم به آنها چه بگویم! اگر راه حل جامعه برای کاهش خودکشی این باشد که حرفی از خود کشی نزنیم، این جامعه می شود یک جامعه ای که اکثریت هیچ بهره ای از عقل نبرده اند. بعدشم من به نقد این موضوع تن فروشی پرداخته ام و نه خود کشی رو حمایت می کنم نه چیز دیگر. در ضمن شما گفته اید:
"این دنیا بهشت نیست و همیشه گرگهایی تو جامعه هستن". دنیا تاریک و سیاه است چون هزاران نفر در جای جای دنیا بدون اینکه حقی داشته باشند کشته می شوند و شکنجه هر روز رو به افزایش است، دنیایی که من میبینم افراد "عادی" اکثر وقتشون رو دنبال ارضا کردن هوس های خود هستند... نمی دانم شما چند سالتان است آیا جوان هستید یا خیر اما شاید دوستان خود را که شاید کل جوانی خود را صرف رسیدن به یک لذت که از نظر من در مقابل این همه تلاش پوچ است، می کنند. من همه ی دنیا را یک رنگ (سیاهِ محض) نمی بینم. من دنیا را خاکستری می بینم که هر لحظه سیاهی اش افزایش پیدا می کند و افراد روشن فکر هر روز منزوی تر می شوند.
من فقط سعی می کنم به حقایق نزدیک شوم و دوست ندارم از اصل هایی که از نظر خیلی ها بدیهی است (مانند خدا و اسلام و ...) تاثیر بپذیرم و انتخاب عاقلانه کنم نه انتخاب از روی تعصب. خواه این حقیقت در تفکر پوچ گرایی باشد خواه در شیطان پرستی و خواه در اسلام.
اما در موردِ "طبیعیه که وقتی به جای اینکه از راه هایی که خدا نشون داده از کتاب و دینش به دنبال حقایق برید سبک موسیقی یه بیگانه ی غربی رو انتخاب می کنید تو یه جاده ی تاریک و مبهم سرگردون بشید . یکم چشمتونو باز کنید!" از کجا معلوم که شما چشم های خود را به روی حقایق بسته اید و هر روز خود را گول می زنید؟! از کجا می دانید من سرگردانم؟ تاکید می کنم چشم های بصیرت من رو به حقایق باز است نه رو به "تعصب"!

ناشناس گفت...

من درباره ی شما قضاوت قاطعانه ای نمی کنم!مگه همه ی حرفها و تفکرات ذهن شما همین چند خطیه که تو وبلاگتون نوشتید؟ قطعا برای هر کدوم دلیلی دارید و من به نظر شما هم احترام می ذارم. اما شما هم از روی ظاهر کلام قضاوت نکنید! هر حرفی و هر موضوعی که مطرح میشه روش فکر کنید! من حتی تاثیر پذیری بی چون و چرا از مذهب و کتابای دینی رو هم نمی گم درسته! می گم روی کلام خداوروی باورهای دینیتون و حقایقی که می بینید فکر کنید! عمیق بشید! به عمق موضوع فکر کنید و مو شکافی کنید! حتی خدا هم گفته وقتی آیات منو می خونید و به چشم حقیقت می بینید سپس بیندیشید! اتفاقا باید از خود کشی حرف زد اما چه حرفی؟اینکه بگیم تنها راه خلاصیه؟ اصلا اونو کامل معنا کنید! چرا اون یه گناه کبیره است؟ چرا خدا این اجازه رو بهمون نداده؟ چرا خدا اینطور خواسته که تولد و مرگ انسان دردست اون باشه و از هیچ کس پرسیده نشه تو کی می خوای به این دنیا بیای و کی بری؟ اصلا چرا انسان از بهشت با بالاترین درجه وارد این دنیا شد و چرا یک سری ظالم اند و یک سری دادخواه و درستکار و یک سری این وسط قربانی؟ به حقیقت آفرینش برگردید... همه ی اینها برای اجرای عدالته! خدا انقدر عادله که حتی شیطان رو هم به حقش رسوند! فکر می کنید کی یا چی باعث میشه بعضی با ظلم و بدکاری دنیا رو سیاه کنن؟ دنیا محل آسایش نیست و طلایی هم نیست! اما هیچ چیز هم بی جواب نمی مونه! بعضی قابل ترحم اند و بعضی لایق ترحم! افرادی که امروز با قدرت جلوه می کنند و هزار جنایت و ظلم تو دنیا به راه می اندازند ضعیفترین آدمها هستند که حتی در برابر وسوسه های شیطان ناتوانند و غافل از اینکه عذابی که امروز به انسانهای بی گناه دادند یک هزارم عذابی که باید فردا بکشند نیست و لذتی که امروز بردند ذره ای با خوشی هایی که فردا به مستحقش می رسه برابری نمی کنه. اسرار ازل را نه تو دانی ونه من...
هیچکس تعصب و خود فریبی رو تایید نمی کنه و من هم سرگردانی شما رو تایید نکرم و گفتم اگه این راهو برید طبیعیه که سرگردان بشید.
ووقتی آدم های اطرافتون رو در مسیر انحراف می بینید سراسر زندگیشون رو اگه ببینید و قسمت پنهان از چشمهای ظاهر اونوقت می بینید که خیلی از فسادها و ظلم ها هم جوابش تو همین دنیا داده می شه و درون و باطن زندگی اونا یه جهنم پنهانه... تو وجود آدمها دنیایی نهفته است و عذاب روح هزار مرتبه از عذاب جسم دشوارتر است...

خاموش گفت...

از همه دیدگاه های شما ممنون، باز هم به من سر بزنید!

بابک گفت...

مسئله جبر و اختیار و مرز بین این دو بحث جدیدی نیست. یه عده ای سعی کردن با استفاده از مذهب این مسئله رو توجیه کنند که اصلا نتونستند استدلال قابل قبولی ارائه بدن.
اما یه چیزی رو مسلما میتونم بگم:
"با دیدن این که یه نفر داره زجر میکشه طبیعتا احساس ما برای اون شخص احساس ترحم میکنه اما نمیشه الزاما حق رو به اون داد. شاید اون شخص داره تبعات کارای وحشتناکی که قبلا کرده رو تحمل میکنه."

Tear Of Guitar گفت...

هی خدا ! من هستم! دستم را روی قلبم گذاشته ام و صدایت می زنم! تنها کمی وقت می خواهم تا گوش کنی.......!
می دانی هیچ وقت موقع صدا زدن بالا را نگاه نکرده ام....همیشه دستم را روی قلبم می گذارم و می گویم گوش کن...!!!! برایت حرف ها دارم ....!

راستش زیاد پیش نمی آید که صدایت بزنم......نه دعا کردن را خوب بلدم نه نفرین کردن را........تنها کاری که سعی می کنم این روزها انجام دهم این است که حالا که کار خوبی از دستم بر نمی آید کار بدی هم نکنم!
راستش را بخواهی از وجود بهشت و جهنمت مطمئن نیستم! حتی مطمئن نیستم که اصلا وجود دارد یا نه!
اما برای من، تو و بهشت و جهنم درست همین جا قرار دارید......درست همین جایی که وقتی صدایت می زنم، دستم را رویش قرار می دهم...! همین جایی که می گویند اگر روزی شکست ،حضور تو در آن ملموس تر خواهد شد! همان جایی که زخم هایش هیچ وقت خوب نمیشوند هر چند که روز به روز کهنه تر می شوند....! اما هنوز مرهمی برای تسکین دردشان پیدا نشده است.......! هرچند که زمان مقوله ی جالبی ست.... اما چیزی را درمان نمی کند ! فقط وجودش را عادی می کند و به تو می آموزد که بایستی زندگی مسا لمت آمیزی را با زخم های قلبت سر کنی......!

از همان روز اول بهمان خورانده اند که قبل از همان بهشت و جهنم به تمام اعمال و رفتارمان رسیدگی می کنی و حتی ذره ای از تو پنهان نخواهد ماند و قانون را برایمان تشریح کردند و حجت را بر ما تمام.......که .......اعمال بد .....کارنامه ای با دست چپ.....آتش جهنم..........اعمال نیک.....کارنامه با دست راست..........بهشت و حوریه ها و قلمان های بهشتی چشم به راهمان هستند......!!!!

و آتش جهنم تو چیزی بدتر از کوره های آدم پزی هیتلر برایمان تمثیل شد.......اما خیلی وقت است که دوست دارم فریاد بزنم: "کسی که در آتش دوست داشتن می سوزد و خاکستر می شود ، دیگر از آتش دوزخ تو هیچ هراسی ندارد...."

معیار رفتن به بهشت انجام دادن کار خوب شد......دروغ نگفتن .......خیانت نکردن ....... در حق هم بدی نکردن...... با عشق زندگی کردن.........
در این میان خیلی ها هم تلاش کردند بگویند کسی که زندگی را به تو می بخشد ،جز درک حس زنده بودن هیچ چیزی از تو نمی خواهد اما قدرت درک آن از عهده ی خیلی آدم ها خارج بود.........

اما خالی از لطف نیست که بدانی در این دنیایی که می دانم به شدت از ساختن آن و آدم هایش پشیمان و شرمنده ای ،آدم ها هر روز کلی دروغ های دوست داشتنی و باور نکردنی تحویل هم می دهند......دل می شکنند.....و دل تبدیل شده به جیزی برای شکستن نه دوست داشتن...... وآدم ها اسمش را گذاشتند رسم روزگار تا خودشان را تبرئه کنند.......صداقت هم مانند مردانگی تبدیل به افسانه شده.....معیار شناسایی مرد ها به توانایی و قدرتشان در نا مرد بودن است.......و اگر روزی با کسی رو راست بودی به وضوح اسباب خنده ی دیگران را فراهم می کنی........!!!!

من هنوز هم نتوانسته ام رسم بازی این آدم ها و روزگارشان را یاد بگیرم......حتی فراموش کردن هم نتوانست برایم کارساز باشد......هیچ وقت یاد نگرفتم فراموش کنم......

نمی دانم باید عادت کنم به صدا زدنت فقط در مشکلات یا به صدا نزدن ادامه دهم.....

درون ذهن آماس کرده ی من پر است از چراهای بی جواب........
چرا آن بالا نشسته ای و فقط نگاه می کنی؟!چرا؟
چرا باید به دنیا آمد و زجر کشید و مرد؟شاید هم زندگی کرد و مرد و بعد هم به بهشت و جهنمی که می گویند رفت؟! اصلا بازی جالبی نیست!
چرا هر روز حجم زیادی از آدم ها در فقر و گرسنگی و مریضی های لا علاج و جنگ میمیرند......و تو فقط از آن بالا نگاه می کنی.......نه! نگو که در همان بهشت و جهنم به جق خود می رسند که اصلا باور نمی کنم!من حتی این روزها به چشم هایم هم اعتماد ندارم.....چه برسد به چیزهایی که نمی بینم.....!چشم هایم درست است که دور را خوب نمی بیند اما نگاه آدم های تو را می فهمد ......دروغ را خوب می فهمد....!!!

Tear Of Guitar گفت...

چرا؟! یک چرای بزرگ برای قلب شکسته ام!
چرای بزرگ دیگری برای صداقتم! چرایی برای روح آزرده...
و چرایی بزرگتر برای دلی که در آتش هوس بازی آدم دیگری سوخت...
و چرایی بزرگتر از همه برای همه ی آدم هایی که مثل من هستند...که مثل من بوده اند...و درد مرا با تمام وجود حس کرده اند...
و تو همچنان از آن بالا نگاه می کنی و من همچنان آن دروغ بزرگ همیشگی را با خودم تکرار می کنم...که این سرنوشت است و هیچگاه دوباره از سر نوشته نمیشود...

آدم های تو محکوم شده اند به این زندگی....زندگی بی عشق.....تکرار مکررات....و روزی هزاران بار برای روحشان که مرده است ،مرثیه سرایی می کنند...و گاها هر لحظه از تو طلب مرگ می کنند تا از دام این مرداب رها شوند...و اگر تو در همان لحظه بخواهی دعا هایشان را مستجاب کنی، به هر چیزی که در سر راهشان باشد چنگ می زنند و تقلا می کنند تا دنیا را ترک نکنند و چند صباحی دوباره اسیر همان مرداب شوند...چرا؟! چرا ما این گونه ایم؟!

راستش را بخواهی دیگر از چرا های بی جواب و صبر کردن....از تو و حکمتت...از خودم و نادانی ام...خسته شده ام...راستش از گشتن پی رد پایت هم بی حوصله.....
یادم رفته همیشه چطور بغلت می کردم......شاید هم بغلم می کردی.........
یادم رفته که صدا زدنت چگونه است.........شاید هم صدایم می زدی.........
اما این بار دستم را روی قلبم قرار می دهم........و بلند تر از همیشه صدایت میزنم......

هی خدا با تو هستم.....بیا.....برگرد......برگرد بین آدم ها و پاسخی برای چراهایشان باش.....برای لحظه ای بیا....بیا دردهایشان را مشاهده کن............اشک هایشان را لمس کن........زجر کشیدن هایشان را از نزدیک تماشا کن........لذت می بری؟!

نگاه کن ............خوب نگاه کن........
به سرهای بریده ی بر سر نیزه ها.........به طناب های دار دور گردن ها آویخته...............گلوله های در سینه فرو رفته......به حلاج هایی که هر روز بر سر دار می روند..........به زن های تا سر در خاک فرو رفته و سنگسار شده.....به آدم هایی که تحت شکنجه جان سپرده اند......به اشک های مادر های داغ فرزند دیده........به هاله های نور.......به جانشین هایت بر روی زمین.......شاید تو هم اگر دقت کنی،خودت هم باورت می شود که تو جانشین آنها در آسمان هایی!!!!

خوب نگاه کن........
به دختران برهنه ی تن فروخته روسپید در اوج لذت.....که هر روز منتظرند تو از آسمان برایشان کیسه پولی پایین بیاندازی.....تا دچار همت مضاعف ، کار مضاعف و حقوق یک پنجم نشوند.......

به جنین های سقط شده......هنوز هم نه برای ماه ،نه برای خورشید، بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستی،چشم به راه پاسخی؟!

به کودکان دچار سندروم.......که تقاص اشتباه و خود خواهی آدم های دیگر را می دهند......برای کدامین گناه!؟!
نه! نگو اگر بدی و سختی نباشد ،خوبی و آسایش معنایی پیدا نمی کند که اصلا برایم قابل درک نیست عده ای در رنج و سختی باشند تا برای عده ای دیگر آسایش ، خوبی و سلامتی معنایی داشته باشد!

میبینی؟! تنها چیزی که دیگر در بین آدم ها حس نمی شود ، وجود توست....! تو تبدیل به مفهومی شده ای که آدم ها در اوج نا امیدی، و کم آوردن ها از آن مایه می گذارند و اگر خیلی با انصاف باشند به آن رو می آورند....!!!!

لذت می بری؟!

آدم ها خیلی وقت است که تو را کشته اند......! البته که تقصیر تو نیست......ما خود عرصه را بر خود تنگ نموده ایم تا گشادی ها کمتر به چشم آیند.....

مهم نیست که چه بر چسبی خواهم خورد!......سست ایمان؟! ...........بی ایمان؟!.....بی دین؟!.........ملحد؟!........محارب؟!.......... راستی یادم رفت از محارب های شهرم بگویم............آن ها را نیز اضافه کن! بد نیست با معنی دشمن خدا بودن بر روی زمین آشنا شوی!

حالا راستش را بگو.......کدام صرف دارد؟!............کدام سخت تر است ؟!......... خدا بودن.....؟!!!....یا انسان ماندن؟!
درک میکنم چه مزه تلخ و گس کننده ای در بر دارد، که خدایی در میان آدم هایش غریب باشد!!!

حتما می خواهی بگویی ترک قلب من دیگر در مقابل این ها به چشم نمی آید!!!! اصلا به حساب نمی آید!
باشد! قبول دارم!
زیر لب زمزمه می کنم....
یاران من بیایید.......
با دردهایتان و بار دردتان را.....
در زخم قلب من بتکانید......
من زنده ام به رنج.....
می سوزدم چراغ تن از درد......
یاران من.....
بیایید.......
با دردهایتان......
و زهر دردتان را......
در زخم قلب من بچکانید....

خوب نگاه کردی؟! چه احساسی داری؟! این قسمتی از دنیا ی ما آدم هاست.......شاید تیره ترینش......شاید هم روشن ترین.......
تنها چیزی که در آن ارزان است......شرافت و انسانیت است...
اما من همچنان ادامه خواهم داد صدا زدنت را...
دستم را روی قلبم می گذارم و آرام تر از همیشه صدا می زنم..............هههههییی خخخخخدددداااا....!

محسن گفت...

مرسي كه به وبم اومدي، نظرت راجع به تبادل لينك چيه؟
اگه خواستي منو با نان "موسيقي سنگين" لينك كن لطفا!
اگه خواستي بگو كه با چه اسمي بلينكمت. مرسي. باباي.

ارسال یک نظر